شيرين تر از عسلم هشت ماهه شدي و چه زود ميگذرن اين روزها
انگار همين ديروز بود كه وسايلت رو چيده بوديم ومن همش با خودم به روزي فكر ميكردم كه تو رو بزاريم توي كريرت و بياريم خونه و هزار بار اين صحنه ها رو توي ذهنم مرور كردم و در مورد تو براي خودم ذهنيت درست ميكردم وقتي با بابايي توي ماشين مي نشستيم ميگفتيم كه تا چند وقت ديگه يكي از اون پشت صدا ميكنه و ما ديگه تنها نيستيم و حالا حدود يكماهي ميشه كه كرير تحمل وزن و قد تو رو نداره و تو مثل خانومها توي صندلي ماشين مي شيني و اطرافت رو برانداز ميكني
ديشب يعني 21 آذرماه درست در آغاز ورود به نهمين ماه زندگيت كامل چهاردست و پا راه افتادي و مثل هميشه من و بابايي رو غرق شادي كردي و تلاش يكماهه ات به ثمر نشست و درست چند دقيقه بعد از چهار دست و پارفتنت با بابايي كه داشت از خونه بيرون ميرفت باي باي كردي و تلاش يكماهه من و مامان بزرگت رو به ثمر نشوندي
توي هفته گذشته ياد گرفتي كه خودت رو برامون لوس كني و وقتي بهت ميگيم لوس شو سرت رو ميزاري روي شونه ها يا سينه هر كسي كه بغلش باشي يا اينكه سرت رو ميزاري روي زمين
براي چكاپ ماهانه كه برده بوديمت مثل دو ماه گذشته اضافه وزنت كم بود فقط 300 گرم اما خدا رو شكر مشكلي نداشتي و همه چي روبراه بود و از اين ماه به تعداد خوراكي هاي مجازت اضافه شد
يكشنبه عيد غدير بود و ما خونه مامان بزرگ بوديم و دايي اميدو خاله رزي هم اومدند اونجا و دور هم بوديم كلا هفته پيش خونه مامان بزرگ مونديم و يك اتفاق بدي كه افتاد اين بود كه تو عزيز دل من متاسفانه از روي تخت مامان بزرگ افتادي زمين و من و بابايي رو تا حد مرگ ترسوندي من كه از عكس العمل باباي بيشتر ترسيدم و هول شدم و تمام بدنم يخ شده بود و ميلرزيدم و آخرش هم گريه اما تو بعد از اينكه نفست بالا اومدبا روشن كردن آيفون تصويري كه علاقه خاصي بهش داري همه چي از يادت رفت و چقدر خوبه همه آدمها مثل بچه ها مشكلات و دردهاشون را به راحتي فراموش كنند
جمعه هم براي اولين بار به يك رستوران سنتي برديمت كه خانه كرمانشاهي ها برنامه ريزيش كرده و تو طبق معمول هميشه دختر خوبي بودي و اصلا مامان و بابا رو اذيت نكردي اما هر كاريت كرديم دس دسي نكردي
دخترم داري صاحب يه همبازي جديد هم ميشي دوست و همكار من خاله نسيم يه ني ني تو دلي داره كه اميدوارم سالم و صحيح بپره توي بغل مامانش
اينو بدون كه هميشه دوست دارم خيلي زياد
اينم دخمل گل من در هشت ماهگي
نوشته شده توسط مامی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت
هاپوچ خوشگلم از پنجشنبه هفته پیش تا شنبه شب پیش هم بودیم وکلی خوش گذروندیم به یاد ایام مرخصی و با هم بودنمون (راستی عید قربان با تاخیر مبارک باشه )
دخترکم تصمیم داشتم برات اسباب بازی جدید بخرم و طبق معمول روز
پنجشنبه حرکت کردیم به سوی بهار و برات یک اسباب بازی تولو خریدم که البته شباهت
زیادی به اسباب بازی نداره و بیشتر فکریه و... که برات عکسش رومیزام برای سن شما
اسباب بازیهای کمی بود ولی فعلا اینو داشته باش تا ماههای بعد که به امید خدا
بزرگتر میشی هرچند ازاین اسباب بازی هم فقط به جای دندونگیر استفاده میکنی
راستی برات یک شیشه جدید
و میوه خوری نابی هم خریدم که شبش تو بالذت فراوان باهاش سیب خوردی و من و بابایی
هم میخواستیم تو رو بخوریم ![]()
جمعه هم به اتفاق خاله زی زی و دایی امیدو مامان بزرگ که با اینکه
یکروز بود از پیشمون رفته بود دلش برات یه ذره شده بود رفتیم پاساژگلستان و شما توی
کالسکه ات حسابی اطراف رو دید میزدی و کاملا آروم نشسته بودی هرکسی هم که از کنارت
رد میشد کلی قربون و صدقه ات میرفت یاد خودم افتاده بودم وقتی که نی نی نداشتم چقدر
عاشق بچه ها بودم ![]()
شنبه شب هم که عیدبود رفتیم خونه بابابزرگ اینا و طبق معمول زحمت کشیدن و عیدی نقدی بهت دادن که من مثل یک مامان خوب همش رو برای خودت خرج میکنم و بایدبرم برات جوراب و جوراب شلوای بخرم
هلیای عزیزم این روزها به سرعت به توانایی هات اضافه میشه روز سه شنبه سوم آذر دستت رو به میزوسط هال (که البته الان هیچ شباهتی به میز نداره ) گرفتی و با کلی تلاش بلند شدی اما بعد از اون فقط روی زانوهات بلند میشی و میخوای هر چی روی میز هست روبرداری
از کارای جدید دیگه هم بگم که دوشنبه يعني دوم آذرماه با سرعت برق و
بادخودت رو به آشپزخونه رسوندی و بامینی واشرت و سیماش مشغول بازی شدی بعد هم که
جای سیب زمینی و پیاز رو کشف کردی و .... از اون روز به بعد تا فرصتی پیدا کنی پیش
به سوی آشپزخانه![]()
این روزهاحسابی وقتی میام سرکاردلم برات پرمیزنه و تنگ میشه آخه روز به روز شيرين تر و خوشمزه تر ميشي ميدوني چيه مامي جون اين روزها حرف ما فقط شده هليا هليا هليا قربونت برم الهي عزيز دلم دوست دارم دوست داشتني
من عاشق اين كارت هستم كه مي شيني توي صندليت لم ميدي و پاهات هم ميزاري اون بالا قربون اون پاهاي خوشگلت و كوچولوت بشم
نوشته شده توسط مامی در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
شيرين ترين شيريني زندگيم جشن دندونيت روز جمعه به خوبي و خوشي برگزار شد و تو مثل هميشه دختر خوب مامي بودي و خوش اخلاق و اصلا با كسي غريبي نكردي وقتي كه خانومها مي رقصيدند تو توي تابت نشسته بودي و با تعجب و گاهي خنده نگاهشون ميكردي
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]
همه زحمت كشيده بودند و برات كادوهاي خوشگل آورده بودند
ماماني هم زحمت درست كردن آش دندوني و دركنارش آش رشته هم كشيده بود آخه نگران بوده شايدكسي آش دندوني دوست نداشته باشه كيك مرغ و سوسيس هم كنارش گذاشتيم
اينم كيكت بود كه البته هيچ شباهتي به عكسي كه ما ديده بوديم نداشت
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]
اينم گيفت هايي بود كه برات درست كردم
راستي يكشنبه اول آذر تولد بابابزرگ عزيزت بود و يك مهموني خودموني خونه ما برگزارشد بايد بدوني كه تو صاحب يكي از بهترين و مهربونترين بابابزرگهاي دنيا هستي و بايد در اينده خيلي خيلي بهش احترام بزاري
اينم عكس روز تولد بابابزرگ كه شما همش توي بغلشون بودي خدا حفظشون كنه و سالهاي سال عمر باعزت داشته باشند و سايشون هميشه بالاي سر ما حفظ باشه الهي آمين
عكسهاي كادوهات هم به زودي همينجا ميزارم
نوشته شده توسط مامی در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت
عشق كوچولوي من هفت ماهه شدي مباركت باشه عزيزم اميدوارم هفتاد سالگيت رو جشن بگيري
هليا روز جمعه 88/8/22 وارد هشتمين ماه زندگيش شد باورم نميشه كه به اين سرعت گذشته انگار همين ديروز بود كه روي سينه ام گذاشتنش و با اون چشمهاي مشكيش زل زده بود توي چشمهام و پلك هم نميزد
دوست ندارم اين روزها به اين سرعت بگذره ميخوام تمام لحظه به لحظه اش رو حس كنم و توي ذهنم حك كنم ميدونم كه دلم براي اين روزها به شدت تنگ ميشه همينطور كه دلم براي روزهايي كه هليا درون من و با من بود تنگ شده خيلي خيلي زياد اونموقع كه فقط و فقط مال من بود و هر جا و هر لحظه با هم بوديم
دختر عزيزم توي اين هفت ماه از يك نوزاد كه فقط ميخورد و ميخوابيد و گاهي گريه ميكرد تبديل به يك نوپا شدي كه به سرعت برق و باد خودت رو به همه چي ميرسوني و ما نگران كه نكنه برات اتفاقي بيفته و كار خطرناكي انجام بدي و درعين حال خوشحال كه داري هر روز قابليت هاي جديدي به دست مياري و محيط اطرافت رو كشف ميكني
خدا رو شكر خيلي خوب غذا ميخوري و از اين بابت اصلا مارو اذيت نميكني در واقع يه جورايي شكمو تشريف داري ملوسكم
شنبه دم دماي صبح كه بيدار شدي و شير خوردي شروع كردي به گفتن اگا اگا گا گا گا گا و من و بابايي كه در حال خواب بوديم خندمون گرفته بود و از اون روز همينطور ميگي گاگا گا اگا اگا و من متوجه نميشم كه چي ميگي فقط برام لذتبخشه
مامي جون (چقدر دوست دارم اين كلمه رو تكرار كنم ) مامي جون فدات بشم كي ميشه اسمم رو صدا كني و بهم بگي مامي ميدونم كه اون روز هم ميرسه و من حسرت اين روزها رو ميكشم عجب موجودات عجيبي هستيم ما آدمها
ميخواستم بگم كه پنجشنبه رفتيم و براي پسرخاله جون خريد كرديم و تو دختر بسيار خوبي بودي و اصلا ما رو اذيت نكردي و ماحصل اين بهار رفتن براي شما شد يك دست لباس تو خونه به آوران + يك عروسك كوچولوي تولو + چهار عدد توپ كه خيلي دوستشون داري و يك عدد مسواك انگشتي ديگه چون شما عزيزم اون قبليت رو با دندوناي خوشگلت سوراخ كردي
همچنان كم ميخوابي و البته شبا چندين بار بيدار ميشي
تصميم گرفتم جمعه برات جشن دندوني بگيرم البته ما اصلا رسم نداريم اما مامانه ديگه هوس كرده كه به اين بهونه برات جشن بگيره و چه بهونه اي بهتر از دندون دار شدنت البته چون ميخواستم دوستهام هم دعوت كنم مراسم رو زنونه برگزار ميكنيم عصر جمعه به صرف آش و ... ميوه و كيك اميدوارم كه به خوبي برگزار بشه
اينروزها با مامان بزرگ حسابي سرگرمي و مامان بزرگ هم از تنهايي دراوردي هر چند بعضي روزها خسته ميشه اما اصلا اعتراض نميكنه و من از چشمهاش ميخونم كه چقدر دوستت داره خدا حفظش كنه
دوستت دارم هاپوچ (اين اسم رو بابات برات گذاشته)
نوشته شده توسط مامی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
دختر عزيزم متاسفانه اولين سرماخوردگي عمرت پيش اومد و مامان رو حسابي ناراحت كرد آخه به احتمال زياد از من گرفتي چون من هم يه مقداري ته گلوم ميسوخت و از اونجايي كه شما خوشگل من هنوز بدنت خيلي ضعيفه فوري گلوي خوشگلت درد گرفته بود و سرفه ميكردي و گاهي هم عطسه به همين علت و بخاطر بدخوابيهاي شبانه كه هنوز هم ادامه داره دوشنبه رفتيم دكتر ايندفعه بابايي هم بعد از دوماه باز با ما اومد
خانوم دكتر گفت كه گلوت قرمز شده و برات شربت و قطره بيني تجويز كرد در ضمن اين ماه هم فقط 200 گرم اضافه كرده بودي كه به احتمال زياد بخاطر دندون درآوردنته خلاصه با دلي شكسته داروهات رو گرفتيم و رفتيم خونه مامان بزرگ اصلا حال نداشتي و به زحمت يه لبخندي ميزدي و من حسابي بهم ريخته شدم و به اونايي فكر ميكردم كه بچه هاي مريض دارند و همش از خدا ميخواستم كه صبرشون بده و همه ني ني هاي كوچولو روشفا بده آخه ناراحتي شما كوچولوها آدم رو ديوونه ميكنه مخصوصا كه نميتونيد دردتون رو بيان كنيد
خوشبختانه با مصرف داروهات خيلي بهتر شدي و ديگه سرفه هات قطع شده و عطسه هم نميكني
دكتر گفت كه از اين ماه بايد بهت آبميوه و زرده تخم مرغ بدم خانوم گلم داري بزرگ ميشي و كم كم ميتوني طعم همه غذاها رو بچشي
مامان بزرگ سه شنبه صبح بهت يه مقداري زرده تخم مرغ داده بود و تو با اشتياق خورده بودي در ضمن آب هم بايد با ليوان بهت بديم كه خوشبختانه آب خيلي دوست داري و به هر طريقي ميخوريش
آب ليمو شيرين هم دوشنبه شب بهت دادم كه ديگه ولش نميكردي و ميخواستي باز هم بخوري و من و بابايي حسابي از اين موضوع خوشحال بوديم
يه كاري كه جديدا انجام ميدي و به ما حسابي حال ميدي ميدوني چيه ؟
آماده شدن براي چهاردست و پا رفتن كه فيلمش رو گرفتم زانوهات رو روي زمين ميزاري اما نميدوني كه دقيقا بايد چه كاري انجام بدي و خودت رو پرت ميكني جلو و وقتي ميبيني ما ميخنديم خوشحال ميشي و ادامه ميدي خيلي حالت خوشگلي به خودت ميگيري و مامان خيلي خودش رو كنترل ميكنه كه نميخورتت
سه شنبه شب خاله زي زي و دايي اميد هم اومدند خونه مامان بزرگ و شام دور هم بوديم تو شدي مركز توجه همگي و با هر حركتت دل همه رو ميبري بابايي كه ديگه هيچي همچين با عشق نگاهت ميكنه كه راستش رو بخواي يه موقع هايي حسودي ميكنم ( بين خودمون بمونه ها )البته از ته دل هم خوشحال ميشم كه مي بينم اينهمه تو رو دوست داره و تو هم كه ديگه وقتي مي بينيش همش ميخواي بغلش باشي و باهات بازي كنه از بس كه اين بابايي باهات بازي ميكنه و قربون صدقه ات ميره
دخترم نميدونم چه مشكلي داري كه شبا مرتب از خواب بيدار ميشي و ناراحتي ميكني و نميدونم چرا اين مسائل از وقتي كه من رفتم سركار شروع شده
مامان اين روزها حسابي خسته ميشه چون درواقع شبها 1 يا 2 ساعت بيشتر نميخوابه اما بازهم نميدونم كه اين حس مادري چيه كه با يك لبخندت همه خستگيم از بين ميره و يادم ميره كه با خودم تصميم گرفته بودم به محض اينكه رسيدم خونه و بهت شير دادم يكساعتي بخوابم ميدوني وقتي مي بينمت ديگه دلم ميخواد يك لحظه ازت جدا نشم و تمام ساعتهاي نبودنم رو جبران كنم
اميدورام كه به زودي زود دندونات دربياد و تو عزيزترينم ديگه دردي نداشته باشي و هميشه لبخند روي لبهاي قشنگت باشه
امروز هم بايد بيام خونه مامان بزرگ و يه دوش بگيرم بعد شما رو حاضر كنم با هم بريم خونه بابابزرگ تا اونها هم از دلتنگي دوري از تو بيرون بيان ميدوني نوه اول از دو طرف شدن همينه ديگه گل سرسبد همه شدي
هلياي عزيزم دختر قشنگم آميتيس دوستت رو كه ميشناسي دختر خاله ساناز اوف شده و بايد همگي براش دعا كنيم تا هر چه زودتر خوب بشه و دل مامان و باباش شاد بشه
نوشته شده توسط مامی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
سلام عزيز دلم آخر هفته گذشته خيلي شلوغ و پلوغ و درهم بود
بابابزرگ و ففر از مسافرت برگشته بودند و بعد از دو هفته حسابي دلشون برات تنگ شده بود در نتيجه وقتي كه مامان بزرگ رفت خونه خودش من و تو هم آماده شديم و بابايي اومد دنبالمون و رفتيم ديدنشون البته قبلش رفتيم تجريش تا براي خاله زي زي خريد كنيم كه به نتيجه نرسيديم
خونه بابابزرگ همه برات دست و پا ميشكوندند مخصوصا كه كارهاي جديدت مثل سينه خيز رفتنت هم نديده بودند عموهات كه يك لحظه رهات نميكردند و تو هم كلي براشون خنديدي و از اون صداهاي خوشگلت درآوردي
پنجشنبه صبح هم باز رفتيم دنبال كادو خريدن براي خاله كه نتيجه اش يك شلوار شد براي خوشگل خودم بعد اومديم خونه و تو شير خوردي و خوابيدي شب هم كه خونه خاله دعوت بوديم اونجاهم خيلي خوش گذشت دوستاي خاله جون هم بودند و تو باز هم با اون صداهاي بلندي كه روز به روز داره بلندتر ميشه هم رو ميخندوندي و اصلا هم نخوابيدي شب كه رسيديم خونه روي تخت شير خوردي و همونجا با همديگه خوابمون برد و طفلي بابايي مجبور شد بره توي هال بخوابه اما شب خيلي بيدار شدي ناله ميكردي نميدونم مشكلت چي بود عزيزم اما احتمال زياد دندوناي خوشگلت باز هم داره درمياد چون تا ممي ميخوردي ساكت ميشدي
صبح جمعه باز هم قرار بود بريم خونه خاله زي زي چون خانواده عمه رو دعوت كرده بود و كلي اصرار كرد كه ماهم بريم خلاصه تا برات سوپ درست كردم و فرني بهت دادم خوردي و حاضرت كردم و رفتيم ساعت 1 رسيديم و تا ساعت 6 هم اونجا بوديم و دور هم خوش گذشت و تو هم مشغول مهارت كسب كردن در سينه خير رفتن بودي و مرتب به كل خونه خاله سرك ميكشيدي بعدش با مامان بزرگ اومديم خونش و من دوش گرفتم و تو رو خوابوندم تا حاضر بشم شبش بريم خونه دوست و همكارم كه ني نيش حدود دو ماه از شما كوچيكتره همون پرهام خان
خونه خاله مريم هم خيلي خوش گذشت و تو با پرهام كلي بازي كردي البته همش بايد حواسمون بهتون مي بود تا چشم همديگه رو درنياري البته اون طفلي هنوز غلت نميزد و آروم بود اما تو خودت رو ميكشوندي طرفش و دستت رو ميكردي توي چشمش ساعت 12 اومديم خونه مامان بزرگ و همونجا خوابيديم
باز هم تو تا صبح بارها بيدار شدي و گريه كردي اما تا ممي رو ميزاشتم توي دهنت ميخوابيدي دختر عزيزم كاش ميتونستم كاري برات بكنم كه اينهمه درد نكشي عزيزكم اما بايد تحمل كرد تا از اين مرحله هم به اميد خدا به خوبي بگذري
ديروز هم مامان بزرگ گفت خيلي ناآروم بودي و اصلا روي زمين نميموندي و حسابي مامان بزرگ خسته شده بود مخصوصا كه من هم ساعت 7 رسيدم خونه
خاله زي زي شب اومد پيش ما چون دايي اميد كشيك بود و ما در مورد پسرخاله ات كه تو راهه كلي صحبت كرديم و به اميد خدا پنجشنبه ميريم كه براش كلي وسايل خوشگل بخريم
يك كوچولو سرما خورده به نظر ميام كه بابايي زحمت كشيد و رفت برام قرص خريد تا بهتر بشم
امروز مي برمت دكتر ببينم مشكلت چيه البته مامان بزرگ گفت كه خيلي بهتري خدا رو شكر عزيزم اميدوارم هميشه بخندي و دل ما رو شاد كني و هيچوقت من روزي رو نبينم كه تو ناراحتي داشته باشي تك گل زندگيم
اينجا هم عكسايي رو كه اين چند روز با دوستات گرفتم رو ميزارم
قربون اون خنديدنت برم كه مثل موش ميشي
اميرحسين و هليا خونه خاله زي زي 15 آبانماه
هليا و پرهام عزيز 16 آبان شب خونه خاله مريم مامان پرهام كوچولو
اينم عكس هليا و آريان پسر خاله ژاله كه پنجشنبه خونه خاله زي زي مهمون بودند اما چون مامان نتونست عكس بگيره اين عكس رو كه مال روز جمعه 24 مهرماه توي لواسون است رو ميزاره
نوشته شده توسط مامی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
اول از همه تولد خاله زي زي مبارك باشه اينم از طرف هليا براي خاله جونش
پارسال در چنين روزي 87/8/11 مامي و بابايي توي اتاق انتظار سونوگرافي ساعت 18:15
مامي: اگر پسر بود ناراحت ميشي
بابايي: اين چه حرفيه كه ميزني معلومه كه نه چه فرقي ميكنه تازه من پسر هم دوست دارم
مامي: من كه ميدونم دختر بيشتر دوست داري اما اگر پسر هم شد ناراحت نشو بالاخره ني ني خودمونه ديگه عزيز و دوست داشتنيه
بابايي: آره خوب من هر چي باشه دوستش دارم فقط سالم باشه بقيه اش مهم نيست
اتاق سونوگرافي
مامي :سلام
آقاي دكتر: سلام لطفا دراز بكشيد چند وقتتونه؟
مامي: حدود 17 هفته
آقاي دكتر : .............. خوب................. اگر جنسيت جنين رو ميخوايد ......... دخترررررررررررررررررررررررر
مامي : آقاي دكتر صددر صده
آقاي دكتر: صددرصد
بابايي :(صداش از خوشحالي ميلرزيد و چشمهاش پراز اشك بود) آقاي دكتر سالمه مشكلي نداره
آقاي دكتر : سالم سالم و همه چيش خوبه
بابايي و مامي :خدا رو شكر
توي ماشين
مامي: باورم نميشه خدا همون چيزي رو كه ميخواستيم به ما داد
بابايي: آره منم باورم نميشه الان مدتيه كه داشتم روي خودم كار ميكردم كه اگر پسر بود تو ذوقم نخوره خدا ما رو خيلي دوست داره
مامي و بابايي: خدايا شكر صدهزار مرتبه شكرت خيلي خوبي خدا جون
عشق كوچولوي من اين خاطره روزي بود كه ما مطمئن شديم كه تو دخملك خودمون هستي نميدوني عزيزم هيچ وقت شادي كه اون لحظه توي چشمهاي بابايي ديدم رو فراموش نميكنم تمام صورتش پر از لبخند شده بود كم مونده بود بپره و آقاي دكتر رو بوس كنه آخه من و بابايي خيلي دوست داشتيم كه خدا بهمون يك دختر بده
وقتي رفتيم خونه به بابابزرگ زنگ زديم وقتي كه شنيد نوه اش دختر خانمه از خوشحالي توي پوست خودش نمي گنجيد و ميگفت خدا رو شكر شماها منو به آرزوم رسونديد آخه نازنازي من خانواده هاي جفتمون هم خيلي دختر دوست داشتند مخصوصا خانواده بابايي كه دختر هم ندارند خلاصه اونروز هم يكي ديگه از بهترين روزهاي عمرما رقم خورد
بعدش هم به مامان بزرگ و خاله زي زي گفتيم و همه رو توي خوشحالي خودمون شريك كرديم
به عمو فرشيد و خاله نسيم هم زنگ زديم گفتيم آخه اون همش بابايي رو اذيت ميكرد وميگفت ني ني شما حتما پسره اصلا امكان نداره دختر باشه من تا حالا اشتباه نكردم به هر كي هر چي گفتم درست بوده و بابايي هيچي نميگفت و فقط حرص ميخورد
حالا باورم نميشه كه يكسال گذشته و تو عزيز دلم 6 ماه و 19 روزه كه در كنارمون هستي و زندگيمون رو سرشار از عشق و اميد و آرزو كردي هر چند كه هنوز شبيه پسرها هستي
پي نوشت: يادم رفت بگم كه ديروز يعني روز يكشنبه 10 آبانماه دومين مرواريد دخترم هم جوونه زد درسته يكهفته بعد از اولي اميدوارم خوشمزه ترين غذاهاي دنيا رو بخوري خانوم خانوما
نوشته شده توسط مامی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت
عزيز دلم چهارشنبه با خاله زي زي اومديم خونه و تو رو در آغوش كشيديم ديگه خاله رو ميشناسي و براش حسابي ناز ميكني و ميخندي
خاله زي زي بهت ميگه هل هلي خال خالي و تو ميخندي هر وقت هم كه مامان بزرگ ميگه خاله زي زي چي ميگه تو ميخندي
چهارشنبه شب به شدت بارون ميومد و ما جايي نرفتيم شب دايي اومد (شوهر خاله زي زي رو قرار شده دايي صدا كني) شام خورديم و با همديگه حسابي بازي كرديم و خوش گذرونديم هر چند جاي بابايي حسابي خالي بود
دايي شب رفت و اما خاله موند پيش ما تا صبح با هم بريم بيرون شب باز هم چندين بار بيدار شدي بميرم برات كه دندون دوميت ظاهرا خيلي بيشتر داره اذيتت ميكنه
صبح به اتفاق مامان بزرگ و خاله رفتيم آرايشگاه من جلوي موهام رو كوتاه كردم بعد خاله موند اونجا تا موهاش رو رنگ كنه آخه از وقتي ني ني تو دلي داره موهاش رو رنگ نكرده بود
من و تو و مامان بزرگ رفتيم يه سر توي بازار دم خونه مامان بزرگ زديم و تو توي بغلم بودي در واقع اولين بار بود كه اينطوري بيرون ميرفتي و مات و مبهوت اطرافت رو نگاه ميكردي از اونجا يك جعبه اي برات خريدم كه خيلي خوشگله تا بزارمش توي كمدت و كفشهات رو مرتب توش بچينم
چندين بار با بابايي صحبت كردم كه توي راه بود سرراهش همدان هم رفته بود تا به خاله اش سربزنه و ني ني جديد هم ببينه كه متاسفانه ني ني زردي گرفته و زير دستگاه بوده با چشم بند و موفق نشده بود كامل ني ني رو ببينه
شب كه بابايي اومد خونه مامان بزرگ شام خورديم و برگشتيم خونه شب باز هم تو بد خوابيدي و چندين بار بيدار شدي صبح هم با همديگه رفتيم بيرون و خريد كرديم
شب هم عمه بزرگه من و پسرش و عروسش كه اومدند تهران خونه دخترش زنگ زدند كه بيان پيش ما و صدالبته ديدن شما خوشگل مامان اين دختر عمه و پسرعمه مامان هركدومشون يك پسردارند اولي 4 ساله به اسم اميرحسين و دومي 14 ماهه به اسم عليرضاتو مثل هميشه براشون خنديدي و غان و غون كردي همشون ميگفتند بزرگ شدي اونا ميگفتند تو كه به دنيا اومده بودي سياه بودي اما الان سفيد شدي بعله عزيزم تو الان سفيد برفي مامان و بابا هستي
با اين كوچولوها ازت عكس گرفتم فردا ميارم توي همين پست ميزارم توي تختت مثل ملكه ها نشسته بودي و دو تا پسرها تابت ميدادند و تو هم ميخنديدي قربونت برم اما يه جورايي هم خطرناك بود چون عليرضا هر چي ميخورد ميخواست به تو هم بده بخوري درضمن من به اين نتيجه رسيدم كه تو گلم بزرگ تر بشي و راه بيفتي ما عملا بايد كل خونمون رو جمع كنيم كه برات خطري نداشته باشه
شبش خيلي بد خوابيدي و تا صبح هر نيم ساعت يكبار بيدار شدي صبح من نرفتم سركار چون تو فقط توي بغل من آروم ميشدي مامان بزرگ هم قرار بود بره بيمارستان براي چشمش و ديرتر بياد و اين باعث شد كه من و تو شنبه رو در كنار هم بگذرونيم و با هم كلي كيف كنيم
يك كار جديد يادگرفتي اونم اينكه دستهات رو زير بدنت ميزاشتي و باسنت رو بالا ميدادي و خودت رو ميكشوندي جلو عزيزم خيلي بامزه ميشدي و خوردني
اينم عكس هليا و دوستاش

نوشته شده توسط مامی در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت
برگ گلم امروز صبح بابايي با عمو ايمان راهي كرمانشاه شدند ساعت 11 كه باهاش صحبت كردم رسيده بود و خيال من راحت شد امشب من و تو و مامان بزرگ و خاله زي زي با هم هستيم
ديشب من ساعت 7 رسيدم خونه و تو با بابايي مشغول بازي كردن بودي و تا منو ديدي شروع كردي به دست و پازدن و تا من دست و صورتم رو بشورم و بيام بغلت كنم چشمت همش دنبال من بود
عزيز دلم روزاي اول كه ميرفتم سركار و برميگشتم زياد مامان رو تحويل نمي گرفتي من هم خوشحال ميشدم هم ناراحت خوشحال از اين بابت كه از نبود من اذيت نمي شدي و ناراحت از اين بابت كه شايد منو ديگه دوست نداشته باشي اما بعد از گذشت چند روز با اومدنم به خونه شروع به خنديدن و غان و قون كردي و مامان رو سرشار از شادي كردي
ديروز مامان بزرگ برده بودت حموم و حسابي بهت رسيده بود آخر شب بعد از شام و ديدن سريالها هم رفتيم خونه مامان بزرگ و اونجا با اينكه خيلي خوابت ميومد كلي با بابايي بازي كردي و خنديدي و همينطور بامن و مامان بزرگ
عزيزم خيلي خوشحالم كه با مامان بزرگ رابطه ات خوبه و هميشه وقتي نگاش ميكني لبخند روي لبهاته معلومه كه باهاش حسابي بهت خوش ميگذره هميشه بخندي عزيزكم
روز به روز داري شيرين تر ميشي و كارهاي جديدت قلب منو به تپش ميندازه
بااينكه هنوز چهار دست و پا نميري اما علاقه شديدي داري كه بلند شي وقتي نزديك مبل ميشي تمام سينه ات رو از روي زمين بلند ميكني تا شايد بتوني مبل رو بگيري اما دخترم عجله نكن به موقع همه كارها رو انجام ميدي بزار اين دوران به تندي نگذره و از لحظه به لحظه اش استفاده كن
ديگه توي بغل به راحتي نميموني و ميخواي به همه چي دست بزني و صدالبته بعدش داخل دهن قشنگت بكني
صداهاي كه درمياري هرروز (باور كن هر روز ) داره عوض ميشه و همينطور بلندتر
همچنان خوش اخلاق و خوش خنده هستي و وقتي بيدار ميشي مدتها توي تختت با خودت بازي ميكني
عاشق بالشت هستي با بالشتهاي توي تختت حسابي كشتي ميگيري
بامامان و بابا دالي بازي ميكني وقتي زير پتو و ملحفه قايم ميشي و ما ميگيم هليا كجاست سرت رو مياري بيرون و ميخندي
خنديدنهاي باصدات روز به روز بيشتر ميشه
جديدا هم توي خواب يه مدل خوشگلي يه وري ميشي و روي پهلوت ميخوابي كه دلم ميخواد بخورمت
خلاصه كه خيلي موش شدي موشموشك من دوست دارم
نوشته شده توسط مامی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
دختركم ديشب مامان رو بدجوري ذوق زده كردي عزيزم مثل هميشه داشتي ممي ميخوردي و از يك لحظه غفلت من استفاده كردي و انگشتم رو به جاي ممي گذاشتي دهنت كه من احساس كردم انگشتم به يه چيز سفت خورد و وقتي دقت كردم متوجه شدم بعلههههههههه دخملي اولين دندونش دراومده الهي قربونت برم نميدوني چقدر خوشحال شدم مامان بزرگ و بابا هم مثل من خوشحال شدن تازه فهميدم كه چرا چند شب بود بي تابي ميكردي و از خواب بيدار ميشدي
شيرينم اولين مرواريدت مبارك باشه انشااله باهاش بهترين غذاهاي دنيا رو بخوري
تا آخر شب چند بار دهنت رو باز كردم و نگاهش كردم خودم هم نميدونم چرا اينهمه شاد شدم با اينكه ميدونم از اين به بعد ممي گاز ميگيري و مامان و بابا رو گاز گازي ميكني اما احساس كردم ديگه دخملم داره بزرگ ميشه
امروز تصميم داشتم بيام اينجا و تاريخ اولين كارهات رو از توي دفتر يادداشتم به اينجا منتقل كنم اما گفتم فعلا خبر دندان دار شدنت رو بدم بعد پست بعدي رو به اولين ها اختصاص بدم
دخترم چهارشنبه عروسي دختر عموي بابايي توي كرمانشاه من خيلي دوست داشتم برم اما به دوعلت نميرم 1- ميترسم تو اذيت بشي آخه سفر خيلي فشرده اي ميشه و هوا هم سرده
2- چون تازه اومدم سركار نميخوام مرخصي بگيرم و براي موقعيتهاي مهمتري نگهشون دارم
اما به بابايي اصرار كردم كه بره آخه باباي عروس كه عموي بابايي بوده فوت كرده و خوبه كه فاميلهاي پدري عروس تعدادشون زياد باشه در نتيجه قراره بابايي و عمو ايمان چهارشنبه صبح به اميد خدا راهي بشوند و اين اولين شبيه كه من و تو بدون بابايي سر ميكنيم البته نه دومين شبه اولين شب توي بيمارستان بوديم شبي كه تو به اين دنياي قشنگ پا گذاشتي
راستي خاله زي زي هم شنبه شب خونه ما بود و كلي باتو بازي كرد خيلي دوست داره همش دوست داره تو رو بغل كنه تو كلك من هم حسابي ازش دلبري ميكني آخر شب با قهقهه هات دل هممون رو شاد كردي عزيزكم
يه خبر ديگه هم اينكه جمعه اول آبانماه يه فرشته كوچولوي ديگه چشمهاي قشنگش رو به روي دنيا باز كرد محيا خانم دختر پسرخاله بابايي اميدوارم كه شاد و سالم و سرحال باشه
محيا خانوم به دنيا خوش اومدي عزيزم
باي باي
نوشته شده توسط مامی در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

هدیه بهشتی من روز شنبه 22 فروردین سال 1388 در آغوش مامانش جا گرفت و با اومدنش مامان و بابا را سرشار از عشق خودش کرد
ثمره عشق ما تک گل زندگی برایت می نویسم تا لحظات زیبای با تو بودن را هر روز مرور کنم..............
فهرست اصلی
دوستان
گل ناز
مومشكي
سبزترين من البرز
بهترين هديه زندگي
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
باز باران با ترانه
آميتيس قشنگم
قندعسل مامان و بابا
عشق كوچولوي من
كيان عسلي
دخمل ما
غنچه نازم آرشا
زايمان سخت ترين شيريني دنيا
ليلي جونم
كياراد
ثمره عشق ما
براي دختر زيبايم ترنم
اميرعلي پسر مهربون مامان و بابا
خدا حاكم من است
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY